احساس من
يادته...
هميشه دلم كه ميگرفت بهم ميگفتي مگه من نيستم كه خانومم دلش بگيره...
بهم ميگفتي بيا بغلم...سرتو بذار رو شونم آروم شي...
حالا بازم دلم گرفته...بيا...چنددقيقه اي شونه هاتو بهم بده...ميخوام يكم اروم شم...خانومت دلش گرفته...يكم واسش لالايي ميخوني...بوسش ميكني...واسش شعر ميخوني...از همون شعرايي كه گاهي واسم ميخوندي...
يكم واسم قصه ميگي...ازهمون قصه هايي كه روياهاي شبونمون بود...قصه هاي زندگيمون...من...تو...پسركوچولومون...خونه زندگيمون...
يكم واسم از احساسات ميگي...همون احساسايي كه وقتاي دلتنگيت بخاطردوريمون ازهم ميگفتي...
يكم قربون صدقم ميري...يه بارديگه بهم ميگي دوستت دارم...
دلم تنگه...ديگه ازدلتنگي ام گذشته...دارم عذاب ميكشم...عذاب همه ي اين تمنا هاي دلمرو...
همش تو گوشم ميخونن اين ازدواج اشتباهه سر بگيره ... بهم ميگن منو تو تيكه هم نيستيم...ميگن اشتباه ميكنيم...حتي اگرم عقلم راضي شه كه تو اشتباه زندگيم بوديو هستي...دلم راضي نميشه...نه...نميشه...نميتونه...اين احساسوبشكنم نابود ميشم...
چطو اين حسوفراموش كنم...چطوروياهامو بشكنم...نميتونم...به خدا نميتونم...
